X
تبلیغات
Myitnews

برای ورود به مدیریت و ارسال پست روی لینک زیر کلیک کنید

..::http://www.blogfa.com/Desktop/Login.aspx?action=team::..

نام وبلاگ : myitnews

نام کاربری : it2010

رمزعبور : همون قبلی ... (اگه ندارید از آرش ، حسین و یا خانم ظهیرالدینی بگیرید)


چند نکته مهم :

*) پس از ارسال پست اسمتون رو آخرش بنویسید که بفهمیم نویسنده چه کسی است.

*) هر پستی که ارسال می کنید موضوع متناسب با اون رو تیک بزنید (مثال)

*) پاسخ به تمامی نظرات وظیفه نویسنده مطلب می باشد.

*) از قرار دادن کلیپ و موزیک جهت دانلود جدا خودداری کنید.

*) به جای سایت ادبستان و سرگرمی مطالب این دو قسمت را در موضوعات ببینید و قرار دهید.

*) صاحب امتیاز پست های پـــــ نـــــ پــــــ (په نه په) خانم همتی است.

*) صاحب امتیاز پست های صندلی داغ آقای آذرباد است.

*) پست هایی که نام نویسنده نوشته نشده باشند حذف خواهد شد.


..::تمامی حقوق این سایت محفوظ و صرفا مربوط به واحد باقرشهر است::..

[ پنجشنبه 31 شهریور1390 ] [ 0:2 ] [ *آرش عامره* ]

سلام!

حال همه ی ما خوب است..

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند...

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی میگذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و

نه این دل ناماندگار بی درمان!

 

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود..

میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است

اما تو لااقل..حتی هر وهله..گاهی..هرازگاهی

ببین انعکاس تبسم رویا

شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده ام خانه ای خریده ام

بی پرده..بی پنجره..بی در..بی دیوار..هی بخند!!

بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است..من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سپید

از فراز کوچه ی ما میگذرد..

باد بوی کسان من میدهد..

یادت می اید رفته بودی..خبر از ارامش اسمان بیاوری!؟

نه..ر ی ر ا جان

نامه ام باید کوتاه باشد..ساده باشد..بی حرفی از ابهام واینه..!

از نو برایت می نویسم

حال همه ی ما خوب است

اما توباور نکن.......................

                        "باران"

[ پنجشنبه 23 شهریور1391 ] [ 14:15 ] [ بچه های آی تی ]

 روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند .

 هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

 جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

 و مسابقه شروع شد ....

 
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند ..


شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :


' اوه,عجب کار مشکلی !!'

'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند

یا :

 'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'

 

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

 
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...


جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'
 

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف 
...
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....

 
این یکی نمی خواست منصرف بشه !  

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

 

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !


بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟


اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

 و مشخص شد که ...


برنده ی مسابقه کر بوده !!!

نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون

اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

 پس :


همیشه ....



مثبت فکر کنید !

 و بالاتر از اون  


کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید

رسید !


و هیشه باور داشته باشید :

من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم


احسان

[ شنبه 28 مرداد1391 ] [ 12:11 ] [ بچه های آی تی ]
دلم برای سقف کوتاهه آرزوها تنگ شده ...

دلم برای مونولوگ‌های شنیدنی این دخترك موقرمز كه شوق نوشتن در آدم برمی‌انگیخت تنگ شده و در عین حال از منظری دیگر به این خرده‌نوستالوژی‌ها و خرده‌آرزوهای خودم و هم‌نسلانم می‌اندیشم؛
آیندگان حتماً به ما خواهند خندید، البته نمی‌دانم، بسته به وجدانشان شاید هم بگریند، بر اینكه دلخوشی‌هایمان اینقدر حقیر بود و سقف آرزوهایمان اینقدر كوتاه، د...ل‌خوشی‌مان «كلاه قرمزی و پسرخاله» بود و دل‌تنگی‌مان «آنه‌شرلی»، «جودی ابوت»، «جكی و جیل» و...، یك روز خوب روزی بود كه فیلترشكن‌هایمان بازی درنیاورند و فیس‌بوك بی‌دنگ‌وفنگ باز شود و رویای دست‌نیافتنی‌مان اینكه روزی احتیاجی به فیلترشكن نباشد. از اینكه اینترنت كند نبود تعجب می‌كردیم، از اینكه جیمیل بی‌دردسر باز می‌شد، می‌خندیدیم و گاهی هم خدا را برای اینكه «مای‌كامپیوتر» بدون فیلترشكن باز می‌شود، شكر می‌كردیم! از اینكه در مترو صندلی گیرمان بیاید كِیف می‌كردیم و از اینكه یك راننده تاكسی در گرما كولرش را روشن كند، در پوست خود نمی‌گنجیدیم. حسرت‌مان این بود كه بی‌دغدغه در خیابان قدم بزنیم و سراب‌مان روزی كه میرغضب‌هایِ سرچهارراهی خط‌كش‌هایِ سانت‌زنیِ لباس‌همایمان را در خانه‌شان جا گذاشته باشند...بگذریم، نسل ما حیف بود...

 

عطیه


[ شنبه 31 تیر1391 ] [ 0:15 ] [ بچه های آی تی ]
تو پینه‌های‌ دست‌ِ هیزم‌شکن‌ِ پیر ،
هزارتا جنگل‌ِ تن‌ْسبز مُرده‌ بود !
خودشَم‌ نمی‌دونس‌ چرا ،
ماتش‌ بُرده‌ از قشنگی‌ِ اون‌ درخت‌ِ ماگنولیا !
تَبَرش‌ُ رو به‌ درخت‌ بالا بُرد امّا ،
عطرِ گُلای‌ سفید دل‌ُ دستش‌ُ لرزوند !
یه‌ چیزِ گُم‌ شُده‌ رُ تو خودش‌ پیدا کرد !
چیزی‌ که‌ تا حالا بِهِش‌ برنخورده‌ بود !
مُچ‌ِ دستش‌ُ گُذاشت‌ رو یه‌ قلوه‌ سنگ‌ُ
با دست‌ِ دیگه‌ش‌ تبرُ پایین‌ آوُرد...

حالا پیره‌مَردِ تک‌ْدست‌ِ عاشقی‌ ،
کنارِ اون‌ درخت‌ِ ماگنولیا زنده‌گی‌ می‌کنه‌
که‌ رازِ عطرِ گُلای‌ سفیدُ
بهتر از هر کسی‌ تو دنیا می‌دونه‌ !

                                                      "باران"

[ دوشنبه 26 تیر1391 ] [ 23:41 ] [ بچه های آی تی ]

روزي يک زوج،بيست و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اينکه در طول 25 سال حتي کوچکترين اختلافي با هم نداشتند. تو اين مراسم سردبيرهاي روزنامه هاي محلي هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختي شون رو) بفهمند.سردبير ميگه:آقا واقعا باور کردني نيست؟
يه همچين چيزي چطور ممکنه؟ شوهره روزاي ماه عسل رو بياد مياره و ميگه: بعد از ازدو...اج براي ماه عسل به شميلا رفتيم،اونجا براي اسب سواري هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کرديم.اسبي که من انتخاب کرده بودم خيلي خوب بود ولي اسب همسرم به نظر يه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پريد و همسرم رو زمين انداخت . همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"اين بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد يه مدتي دوباره همون اتفاق افتاد اين بار همسرم نگاهي با آرامش به اسب انداخت و گفت:"اينم دومين بارت" بعد بازم راه افتاديم .وقتي که اسب براي سومين بار همسرم رو انداخت خيلي با آرامش تفنگشو از کيف برداشت و شليک کرد و اونو کشت. سر همسرم داد کشيدم و گفتم :"چيکار کردي رواني؟ حيوان بيچاره رو کشتي!ديونه شدي؟" همسرم با خونسردي يه نگاهي به من کرد و گفت:"اين بار اولت بود ..!!!

 

عطیه

[ پنجشنبه 1 تیر1391 ] [ 0:14 ] [ بچه های آی تی ]

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"
روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"
مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

[ جمعه 26 خرداد1391 ] [ 12:19 ] [ بچه های آی تی ]

داشتم دنبال عکس واسه وبلاگ میگشتم که به این عکس برخوردم.

پاهای تپل این دختر رو میبینید؟ اما این مهم نیست.مهم اینه که همه ما روی پاهای یک پدر قد کشیدیم.شاید تنها کاری که توی این روزها میشه انجام داد قدردانی از پدرهایی که هستن و یاد کردن پدرهایی که نیستن  باشه.کاش بتونیم باهاشون صبورتر باشیم...

   

[ یکشنبه 14 خرداد1391 ] [ 15:56 ] [ بچه های آی تی ]



تو 10 سالگي: "مامان عاشقتم"!!؟
تو 15 سالگي: "ولم کن"!!؟
تو 20 سالگي: "مامان هميشه ميره رو اعصابم"!!!؟
تو 25 سالگي: "بايد از اين خونه بزنم بيرون"!!؟
تو 30 سالگي: "مادر، حق با تو بود"!!؟
تو 35 سالگي: "ميخوام برم خونه‌ي مادرم"!!؟
تو 40 سالگي: "نميخوام مادرم رو از دست بدم"!!؟
تو 70 سالگي: "من حاضرم همه‌ي زندگيم رو بدم تا مادرم الان اينجا باشه".!!!؟

توسنی هستیم که ممکنه با حرفامون یه مادر رو برنجونیم!!

بيايد قدر مادرامونو بیشتر بدونيم!



.:: روز مادر مبارک ::.


.:: (( مبارک همه خانم های وبلاگ )) ::.


                                                                                                                       Mr.Special

[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 0:52 ] [ حسین آذرباد ]
من می توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته خو یا شیطان صفت باشم/ من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم/ من می توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم/ چرا که من یک انسانم/ و این ها صفات انسانی است.
و تو هم به یاد داشته باش:
من نباید چیزی باشم که تو می خواهی/ من را خودم از خودم ساخته ام/ تو را دیگری باید برایت بسازد.
و تو هم به یاد داشته باش/ منی که من از خود ساخته ام، آمال من است، تویی که تو از من می سازی آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان ها کیفیت زندگی را تعیین می کند نه آرزوهایشان/ و من متعهد نیستم که چیزی باشم که تو می خواهی/ و تو هم می توانی انتخاب کنی که من را می خواهی یا نه/ ولی نمی توانی انتخاب کنی که از من چه می خواهی!/ می توانی دوستم داشته باشی همین گونه که هستم، و من هم/ می توانی از من متنفر باشی بی هیچ دلیلی و من هم.
چرا که ما هر دو انسانیم و این جهان مملو از انسان هاست/ پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسی جدید باشد/ و تو نمی توانی برایم به قضاوت بنشینی و حکمی صادر کنی و من هم./ قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروی ماورایی خداوندگار است/ دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می ستایند/ حسودان از من متنفرند ولی باز می ستایند!/ دشمنانم کمر به نابودیم بسته اند و همچنان می ستایندم! /چرا که من اگر قابل ستایش نباشم/ نه دوستی خواهم داشت/ نه حسودی، نه دشمنی و نه حتی رقیبی.
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد/ به خاطر بیاوری آن هایی که هر روز می بینی و مراوده می کنی/ همه انسان هستند و دارای خصوصیات یک انسان، با نقابی متفاوت/ اما همگی جایزالخطا.
نامت را انسانی باهوش بگذار!/ اگر انسان ها را از پشت نقاب های متفاوتشان شناختی!/ و یادت باشد که کاری نه چندان راحت است...

 "باران "

[ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 22:59 ] [ بچه های آی تی ]
 
اهل دانشگاهم
رشته ام علافي‌ست
جيب‌هايم خالي ست
پدري دارم
حسرتش يک شب خواب!
... دوستاني همه از دم ناباب
و خدايي که مرا کرده جواب.
اهل دانشگاهم
قبله‌ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب مي‌فهمم سهم آينده من بي‌کاريست
من نمي‌دانم که چرا مي‌گويند مرد تاجر خوب است و مهندس بي‌کار
وچرا در وسط سفره ما مدرک نيست!
(چشم ها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد)
بايد از آدم دانا ترسيد!
بايد از قيمت دانش ناليد!
وبه آنها فهماند که من اينجا فهم را فهميدم
من به گور پدر علم و هنر خنديدم!
کار ما نيست شناسايي هردمبيلي!
کار ما نيست جواب غلطي تحميلي!
کار ما شايد اين است
که مدرک در دست
فرم بي‌گاري هر شرکت بي‌پيکر را
پر بکنيم!
 
 
                                                                                        عطیه
[ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 9:58 ] [ بچه های آی تی ]
سلام. با این که اسمم رو نمی نویسم اما از مدیران محترم خواهش می کنم پست من رو حذف نکنن.

بعد از مدتی کلیشه ای شدن و ترک وبلاگ آقای آذرباد کار مبتکرانه ای انجام دادند تحت عنوان صندلی داغ که همیشه بیشترین بازدید رو داشت. اما حالا بعد از گذشت این همه وقت این صندلی داغ گرما و صمیمیت خود رو از دست داده و به عبارتی متروکه شده.

من به نمایندگی از بچه های آی تی از آقای آذر باد می خوام که گرمای صندلی داغ رو دوباره به وبلاگ برگردونن. البته با سوالات متنوع تر و نقادانه و طنزپذیر تر از گذشته. چون اکثر بچه های ما جنبه انتقاد رو دارند.

هر کی موافقه شروع دوباره صندلی داغه تو نظرات بگه تا استارتی باشه برای دوستی هامون...

[ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 12:58 ] [ بچه های آی تی ]
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود به خدا اعتقادی نداشت.او چیزهایی را که درباره خداوند و مذهب میشنید مسخره میکرد.

شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهش رفت.چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.

مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تادرون استخر شیرجه برود.

ناگهان سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد.احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت . از پله ها پایین آمد. به سمت کلید برق رفت . چراغ را روشن کرد.

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!!!!....

 

                                                                                                    عطیه

[ پنجشنبه 17 فروردین1391 ] [ 0:33 ] [ بچه های آی تی ]


یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال



قبل از تبریک عید لازم میدونم یه عذرخواهی از جمع به خاطر حضور کم رنگم تو وبلاگ و نیومدن دانشگاه داشته باشم.

به خاطر همین هم یه شعر واسه تبریک عید وبلاگ گفتم (کوتاهی و باقی مشکلاتش رو به بزرگی خودتون ببخشید!)

 

یک سال دگر رفت و ما چشم به راهیم هنوز                    وبلاگ   الفت  و  دوستی   بداریم    هنوز

دیـگـران   رهـسـپـر   فیسبوک   و   یاهویند                       ما در این وبلاگمان مست و سروریم هنوز

تکیه بر پست خود و دوست و دیگر  داریم                          خرّم از ســی ،ام اهل عبوریم هنوز(سی ام = کامنت)

زور و جبر تا  نبود  سوی  کامنتی  نرویم                           چه  توان کرد ، که  ما عاشق زوریم هنوز

ســـال  نــــــــو آمـــــــد و  وبلاگ نو شد                           ای خدا شکر که در یاد هم هستیم هنوز

 

سال 90 با همه اتفاق ها و خوبی ها و بدی هاش رفت.(البته خدایی واسه من سال خوبی بود) دوباره 1 سال گذشت و 1سال بزرگتر شدیم.

وبلاگمون هم کم کم داره بزرگ میشه

امروز دقیقا وبلاگمون 1سال و 3 ماه و 19 روزه شد.(474 روز)کم نیستاااااا!!!!

ایشاا... تا سالیان سال تو این وبلاگ کنار هم باشیم.

سال جدید اومد

الناز ، مهسا ، عطیه ، فاطمه ، بهناز ، خانم پروردگاری ، همشهری (خانم زین العابدین) ، آرزوخانم ،  رها ، آرش ، احسان ، ایمان (اگه اسم کسی رو یادم رفت به بزرگی خودش ببخشه)

عید همتون مبارک

واسه همتون صمیمانه از ته دل  سال خیلی خیلی خیلی خوبی رو آرزو دارم

                                                                                                             Mr.Special

[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 14:57 ] [ حسین آذرباد ]
سه دسته از آدما هستن که خیلی رو مُـــخن :
1- اونایی که وقتی داری فیلم می بینی فکر میکنن تو نمی فهمی و هی واست توضیح میدن

2- اونایی که وقتی کنارت ایستادن برای اینکه حواست به حرفاشون باشه هی با آرنج به پهلوت میزنن
3- و اونایی که وقتی داری با تلفن صحبت میکنی هی میپرسن کیه؟ کیه؟
 
                                                                                                    عطیه
[ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 0:55 ] [ بچه های آی تی ]
درباره وبلاگ

پیوندهای مفید
امکانات وب